المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
670
مروج الذهب ( فارسى )
بتن و كلاه زرين بسر داشت سوار استر بود معلوم شد نانواى شاه است و در صندوق تحفههاى شاهى از حلوا و عسل بود و چون سعد آن را بديد گفت « اين را پيش همگروهان عاصم ببريد و بگوييد امير اين را بشما بخشيده است بخوريد » و چنين كردند . جنگ قادسيه در محرم سال چهاردهم هجرى بود در اين روز از جمله فيلان هفده فيل كه بر هر فيل بيست كس سوار بود و زره آهن و شاخ داشت و بديبا و حرير آراسته بود به طرف قوم بجيله رفت و پياده و سواره از اطراف فيلان بود . سعد چون ديد كه اسبان و فيلان سوى قوم بجيله رفت كس پيش بنى اسد فرستاد و فرمان داد تا بجيله را كمك كنند بيست فيل نيز رو بقلب نهاد و طلحة بن خويلد اسدى با سواران بنى اسد بميدان رفت و بمقابله فيلان پرداخت تا آنها را متوقف كرد از جمله مسلمانان بنى اسد آن روز سخت بجنگيدند و اين روز را روز اغواث گفتند . صبحگاه روز بعد سواران مسلمان از شام برسيدند و كمك پيوسته ميامد و نيزههاى سپاه خورشيد را پوشيده بود سالار قوم هاشم بن عتبة بن ابن وقاص بود و پنجهزار سوار بنى ربيعه و مضر و هزار سوار از يمن همراه داشت . قعقاع نيز همراه آنها بود و اين يك ماه پس از فتح دمشق بود . عمر رضى الله عنه بابى عبيدة بن جراح نوشته بود كه سپاه خالد را بعراق بفرستد ولى در نامه خود نام خالد را نبرده بود و ابو عبيده را دريغ آمد كه خالد را از دست بدهد و سپاه او را بطوريكه گفتيم با هاشم بن عتبه فرستاد عمر از روزگار ابو بكر بسبب قضيه مالك بن نويره و چيزهاى ديگر از خالد دلخورى داشت خالد بن وليد خال عمر بود . قعقاع پيشاپيش نيروى كمكى ميرفت و مردم قادسيه يقين كردند كه بر ايرانيان فيروز خواهند شد و كشتهها و زخمىها كه روز پيش داده بودند از يادشان برفت قعقاع هنگام ورود جلو صف آمد و بانگ زد « آيا هماورد هست » و يكى از بزرگان